سردمه یکم تب دارم و گلو درد هم مزید علت شده از تو خونه موندن عاجزم خصوصا بعد از چندروز تعطیلی کسل کننده هر چند به علت خرابی سایت فعلا هم کاری تو اداره از دستمون بر نمیاد اینترنت هم که زده رو دست هر چی لاک پشت!!! دنبال یه ایده خوب میگردم برای این روزا که می گذرد...
...صبح امروز یه دفعه به دلم افتاد برای نزدیکتر شدن به خدای مهربونی که مدتیه ازش دور افتادم چه خوبه که روزی چند آیه هر چند اندک قرآن بخونم هم باعث تسلی قلب خواهد بود و هم گره ایمانم رو با اون به ولی نعمت خودم محکمتر می کنم و هم شاید به کمک انوار الهی ازین سرگشتگی های اخیر نجات پیدا میکنم... یه ساعت بعدش هم که نشستم پشت میزم خواستم شروع کنم به کار روزانه ام ودر حالی که نیتم رو تو گرگ میش فراموشی و کار جاگذاشته بودم که یه دست به حافظ بردم اون با شیرین سخنیش منو برد به نیت صبحگاهیم که امیدوارم بتونم تا مدتی اونو عملی کنم :
در نظر بازی ما بیخبران حیرانند من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
عاقلان نقطه پرگار وجودندولی عشق داند که درین دایره سرگردانند
جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست ماه و خورشید همین آینه می گردانند
عهد ما بالب شیرین دهنان بست خدا ماهمه بنده این قوم خداوندانند
مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم آه اگر خرقه پشمین به گرو نستانند
وصل خورشید به شب پره اعمی نرسد که در آن آینه صاحب نظران حیرانند
لاف عشق و گله از یار،زهی لاف دروغ عشقبازان چنین مستحق هجرانند
مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار ور نه مستوری مستی همه کس نتوانند
گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند
زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان
بعد ازین خرقه صوفی بگرو نستانند